تبليغاتX
کمکم کن - اگه گفتي خدا چه جوريه؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

مطلب زيرتازه به دستم رسيده .خوندنش خيلي رو من تاثير گذاشت . چرا كه
نشان از يك واقعيت داره و به نوعي از يك معصوميت از دست رفته و يا پاكي
و خلوص فطرت آدمي . فطرت پاك و خالصي كه ما با اعمال و رفتار خود بر روي آن نقش حك مي كنيم . مثل همان نگرش و ديدگاهي كه پدر و مادر ساكي به اون داشتند در حاليكه...
"
به من بگو "
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي
كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند.پدر و مادر مي
ترسيدند ساكي هم  مثل بيشتر بچه هاي  چهار پنج ساله  به برادرش  حسودي كند  و بخواهد  به او آسيبي  برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه  بود  . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد
مهربان بود و اصرارش  هم براي تنها ماندن  با او  روز به روز  بيشتر ميشد  ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم  گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي  به  اتاق نوزاد رفت و  در را پشت  سرش  بست . امالاي در
باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش  مي توانستند  مخفيانه نگاه كنند و
بشنوند .  آنها ساكي  كوچولو  را ديدند  كه  آهسته  به طرف برادر 
كوچكترش  رفت. صورتش  را  روي صورت  او گذاشت و  به آرامي  گفت :  ني
ني  كوچولو ، به من  بگو  خدا چه جوريه ؟ من  داره  يادم  ميره !


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:23  توسط مالک |