![]() |
![]() |
|
|
اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستيد که هیچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتی برای نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد . شايد باورتان نشود ولی شما می توانيد از جراحت خود نيز برای کلاس گذاشتن استفاده کنيد فقط کافيست جواب های زير را با اندکی قيافه موجّه بيان کنيد اگر شصت پای شما زير اجاق گاز گير کرده و شما ان را باند پيچی کرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زيرش اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد : به سيم گيتارم گير کرده اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خيرات و چای و شيرينی مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: که خواهرتان از هلند شکلات زيادی اورده است اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگوييد:حواسم نبود ميله ی شومينه زيادی داغ شد اىىىىى خاك و چوك !! ببينم شما اينقدر بيكلاس بيدي كه همه اينو خوندي ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 18:20 توسط پرویز |
|
|
مي خواهم دوستت باشم، كسي از جنس دغدغه هاي تو، كسي كه صدايت را مي شنود و دلهره هايت را مي شناسد و خوب مي داند كه تنهايت چه رنگي است، مي خواهم صدايت كنم با لفظي كه هميشگي نيست! و دست هايم را در دست هايت بفشارم، اما دريغ صدايم به گوشت نمي رسد، وچشم هايت نگاه عاجزانه ام را نمي پذيرد و خود در كمين نگاه ديگريست و دست هايت به دست هاي سردم پناه نمي دهد و حصار يخي قلبت با گرماي سوزان قلبم ذوب نمي شود... حال تو اي معشوق سنگ دل و روياهاي تنهايي من، بگو آخر من به كدام گناه قصاص مي شوم و به چه جرمي پشت ميله هاي آهنين زندانِ جدايي حبس مي شوم، بگو اي تنها دليل بودنم، چرا چشمانت به باران اشك هايم اعتنايي ندارد چرا دست هاي پر مهرت مرا از محبتشان محروم مي كند و با تبر محنت به ريشه هاي قلب آشفته ام مي زنند و آن را از درون خاك شادي بيرون مي كشند و به درون مرداب غم ها مي افكند. آخر مگر قلب تو از چيست؟ كه با ديدنِ شمعِ وجودم نمي شكند، چشمانت با كدام قلم مو نقاشي شده كه نگاه دريايي اش را از من دريغ مي كند، چگونه زنده بمانم وقتي پروانه ي دلم در تلاش پروبال سوزش به دور شمعِ هستي ات ناكام مانده به كدام نعمت خدا دل خوش كنم كه بزرگترين و زيباترين نعمت او به من علاقه اي ندارد؟ اينم يه مطلب خوشگل از مهسا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:49 توسط مالک |
|
|
زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود. او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم." زن گفت: " من از سن لوئيز ميام, و فقط از اینجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸ ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. . او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸ درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند: " شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت. در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: " همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!" خداییش حیف نیست زنجیر به این قشنگی رو پاره کنیم؟ مرسی س.ع عزیز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:21 توسط پرویز |
|
|
تفاوتهاي بين مردان و زنان آينده: آينه: با تشکر از س.ع |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:9 توسط پرویز |
|
|
چي بگم كه خيلي تنهام ميدوني ياري نداااااااارم چي بگم كه غير غصّه ديگه دلداري نداااااااارم
هيچكسي پا نميذااااااااره به سراچه ي خياااااااالم هيچكسي نداد جواااااااابهِ اين سوال بي جواااااااابم
هر كي اومد دو سه روزي از دلم بازيچه اي ساخت دل من مثله عروسك ساده بود دل به دلش باخت گله و گلايه اي نيست بي وفايي رسم عشقه عاشقا تنها مي مونن تنهايي مرامِ عشقه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 15:57 توسط مالک |
|
|
زندگانی ام ساکت است جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم. هوس دیدن مردم را ندارم و احساس می کنم که در انتظار چیز تازه و غریبی هستم که بخش ناسوخته ی روحم را بسوزاند. می خواهم بیشتر بنویسم اما نمی توانم. کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است. ایکاش می توانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم.
پرویز جان افتخار دادی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 15:12 توسط مالک |
|
|
موقعيت: فرض مي کنيم کليد در يکي از مقامات مهم کشوري گم شده است. در هر جاي دنيا چگونه کليد را پيدا و در را باز مي کنند ؟ نتيجه گيري اخلاقي: هر دري يک جور باز مي شود !
با تشکر از دوست و همشهری عزیزم NO NO
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:13 توسط پرویز |
|
|
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم... دل نوشت: خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:10 توسط پرویز |
|
|
سلام دوستان بعد از مدتها امروز بلاخره موفق شدم که اولین مطلبمو تو این وبلاگ وارد کنم امیدوارم خوشتون بیاد ضمنا همونطور که مالک گفته بود بجز نوشته امروزم من مسئول طنز این وبلاگم شما هم اگه دوست داشتین و مطلب طنز جالبی داشتید برام بفرستین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:7 توسط پرویز |
|
|
آن عمیق ترین چیز آن شناخت آن دانش و آن حس با تو یکی بودن از همان دیدار اول در من بیدار شد ـ و هنوز هم همان است ـ با این تفاوت که حالا هزاران برابر عمیق تر و لطیف تر است. من تو را تا پایان جهان دوست خواهم داشت. من تو را پیش از آنکه در این جسم و جان حلول کنی دوست می داشتم. این را در همان دیدار اول دریافتم. این تقدیر ما بود. ما بدین گونه با همیم و هیچ چیز نمی تواند ما را از همدیگر جدا کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:33 توسط مالک |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:41 توسط مالک |
|
|
ای کاش از تار نفس پرندگان عاشق در کالبد من دمیده می شد تا به رهایی و عروج برسم گاهی وقت ها سکوت رسا تر از فریاد است و ما ئیم که از همه چیز بی خبریم . ای کاش تن خاکی من همان فریاد من باشد و روح من همان عشق و سکوت ای کاش می توانستم نام مقدس و پاک عشق را تقدیس کنم . که حرمت عشق در ذاتم جاریست و جای هیچ شک و تردیدی نمی بینم . به یمن عظمت و شکوه و معنای زیبایت سُجده می کنم و بوسه می زنم بر جایگاهی که لایق توست. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 21:37 توسط مالک |
|
|
آه ! نمي دانم،
براستي اين تقدير من ا ست؟
يا سرنوشت توست
كه اينگونه
ديواري از جنس فاصلهبين نگاهمان
كلاممان و بين دستهامان
جدايي افكنده ست.
ديرگاهي ست
صداي تپش قلبت
شوق زيستن را
در من
نيفروخته
و ترنم صداي مهربانت
سرود هستي را
با من تكرار نكرده ست. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:27 توسط مالک |
|
|
هی نشین غصه نخور رفته که رفته اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته هی نشین چشم به راه رفته که رفته اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته بی خیالش مگه چند سال تو جوونی بی خیالش مگه چند سال تو میمونی بی خیالش اینا رسم روزگار همشون کار خداست حکمتی داره یاد حرف های قشنگش می دونم مثل یه داغ اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوستت نداره دیگه دست بردار عزیزم برو سوی عشق تازه هیچکسی نمی دونه توی دلت چی میگذره حرفات اندازه ی کوه ِپر غروری خیلی ساده اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتم نداره اگه دوستت داشت نمی رفت حتی واسه ی یه لحظه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:20 توسط مالک |
|
|
تنفس خاطرات به گذشته حیات دوباره می بخشد و حدیث دوستی را در ذهن تداعی می کند
بیا ای دوست بار دیگر مرا در مهمانی سکوت چشمانت شیدا کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 12:5 توسط مالک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
کنار جاده ای که از او بیزارم
مراقبم! مراقبم باد جاده را نبرد تو خواهی آمد. |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| نویسندگان |
|
مالک پرویز |
|
RSS
|