تبليغاتX
کمکم کن

اگر شما ذاتا" انسان با کلاسی هستيد که هیچ !!! در غير اين صورت بايد از هر فرصتی برای نشان دادن اين موضوع استفاده کنيد . شايد باورتان نشود ولی شما می توانيد از جراحت خود نيز برای کلاس گذاشتن استفاده کنيد فقط کافيست جواب های زير را با اندکی قيافه موجّه بيان کنيد

اگر شصت پای شما زير اجاق گاز گير کرده و شما ان را باند پيچی کرده ايد هر گاه علت آن را از شما جويا شدند بايد جواب دهيد : موقع تکان دادن پيانوی بابام پام مونده زيرش

اگر به خاطر تک چرخ زدن با موتور براوو جلوی مدرسه دخترانه به زمين خورده ايد در جواب بايد بگوييد : با موتور هزار داداشم تو جاده چالوس تصادف کرديم

اگر بر اثر ضربه ی چکش ناخن شما شکسته بايد بگوييد : به سيم گيتارم گير کرده

اگر صورت شما بر اثر خوردن خرمای خيرات و چای و شيرينی مملو از جوش شده علتش را چنين وانمود کنيد: که خواهرتان از هلند شکلات زيادی اورده است

اگر کف دست شما به قوری سماور چسبید بگوييد:حواسم نبود ميله ی شومينه زيادی داغ شد

اىىىىى خاك و چوك !! ببينم شما اينقدر بيكلاس بيدي كه همه اينو خوندي ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 18:20  توسط پرویز | 

 

مي خواهم دوستت باشم، كسي از جنس دغدغه هاي تو، كسي كه صدايت را مي شنود و دلهره هايت را مي شناسد و خوب مي داند كه تنهايت چه رنگي است، مي خواهم صدايت كنم با لفظي كه هميشگي نيست! و دست هايم را در دست هايت بفشارم، اما دريغ صدايم به گوشت نمي رسد، وچشم هايت نگاه عاجزانه ام را نمي پذيرد و خود در كمين نگاه ديگريست و دست هايت به دست هاي سردم پناه نمي دهد و حصار يخي قلبت با گرماي سوزان قلبم ذوب نمي شود...

حال تو اي معشوق سنگ دل و روياهاي تنهايي من، بگو آخر من به كدام گناه قصاص مي شوم و به چه جرمي پشت ميله هاي آهنين زندانِ جدايي حبس مي شوم، بگو اي تنها دليل بودنم، چرا چشمانت به باران اشك هايم اعتنايي ندارد چرا دست هاي پر مهرت مرا از محبتشان محروم مي كند و با تبر محنت به ريشه هاي قلب آشفته ام مي زنند و آن را از درون خاك شادي بيرون مي كشند و به درون مرداب غم ها مي افكند.

آخر مگر قلب تو از چيست؟ كه با ديدنِ شمعِ وجودم نمي شكند، چشمانت با كدام قلم مو نقاشي شده كه نگاه دريايي اش را از من دريغ مي كند، چگونه زنده بمانم وقتي پروانه ي دلم در تلاش پروبال سوزش به دور شمعِ هستي ات ناكام مانده به كدام نعمت خدا دل خوش كنم كه بزرگترين و زيباترين نعمت او به من علاقه اي ندارد؟

 

اينم يه مطلب خوشگل از مهسا مرسي مهسا

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:49  توسط مالک | 

 

 يک روز بعد ازظهر وقتی که با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه

زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود.

او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: " من از سن لوئيز ميام,  و فقط از اینجا رد می شدم.

بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره,  زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"  و او به زن چنين گفت:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين  زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

او داستان زندگی پيشخدمت  رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم  نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی  يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو!"

 

خداییش حیف نیست زنجیر به این قشنگی رو پاره کنیم؟

مرسی س.ع عزیز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:21  توسط پرویز | 

تفاوتهاي بين مردان و زنان

 

آينده:
يـك زن تــا زمانيكه ازدواج نكرده نگران آينده است. يك مرد
تا زمانيـكـه ازدواج نـــكرده هــــرگز نگران آينده نخواهد بود.

موفقيت:
يــك مرد موفق كسي است كه بيشتر از آنچه هـمــسرش
خرج ميكند درآمد داشته باشد. يك زن موفق كسي است
كه بتواند چنين مردي را پيدا كند.

ازدواج:
يك زن به اميد اينكه شوهرش تغيير كند با او ازدواج ميكند،
ولي تغيير نميكند. يك مــرد به اين اميد با همسرش ازدواج
ميكند كه تغيير نكند، ولي تغيير ميكند.

روابط:
اول از همه، يك مرد يك رابطه را يك رابطه بحساب نمي آورد. وقتي رابطه اي تمام ميشود، زن شروع به گريه نموده و سفره دلش را براي دوستان دخترش ميگشايد و نيز شعري با عنوان "همه مردها نادانند" مي سرايد. سپس به ادامه زندگيش ميپردازد. مرد هنگام جدايي اندكي مشكلاتش بيشتر است. 6 ماه پس از جدايي ساعت 3 نيمه شب يك پنجشنبه، تلفن ميزند و ميگويد: "فقط ميخواستم بدوني كه زندگيمو از بين بردي، هيچوت نمي بخشمت، ازت متنفرم، تو يه ديوانه اي، ولي ميخوام بدوني باز هم يه فرصتي برامون باقي مونده." نام اين كار تماس تلفني "ازت متنفرم/عاشقتم" است كه 99 درصد مردان حداقل يك بار آنرا انجام ميدهند. برخي كلاسهاي مشاوره اي مخصوص مردان براي رها شدن از اين نياز تشكيل ميشود كه معمولا تاثيري در بر ندارند.

بلوغ:
زنان بسيار سريعتر از مردان بالغ ميشوند. اغلب دختران 17 ساله ميتوانند مانند يك انسان بالغ رفتار كنند. اغلب پسران 17 ساله هنوز در عالم كودكانه بسر برده و رفتارهاي ناپخته دارند. به همين دليل است كه اكثر دوستي هاي دوران دبيرستان به ندرت سرانجام پيدا ميكنند.

فيلم كمدي:
فرض كنيد چند زن و مرد در اتاقي نشته اند و ناگهان سريال نقطه چين شروع مي شود. مردها فورا هيجان زده شده و شروع به خنده و همهمه ميكنند، و حتي ممكن است اداي بامشاد را نيز درآورند. زنان چشمانشان را برگردانده و با گله و شكايت منتظر تمام شدنش ميشوند.

دست خط:
مردها زياد به دكوراسيون دست خطشان اهميت نميدهند. آنها از روش "خرچنگ غورباقه" استفاده ميكنند. زنان از قلم هاي خوشبو و رنگارنگ استفاده كرده و به "ي" ها و "ن" ها قوس زيبايي ميدهند. خواندن متني كه توسط يك زن نوشته شده، رنجي شاهانه است. حتي وقتي مي خواهد تركتان كند، در انتهاي يادداشت يك شكلك در انتها آن ميكشد.

حمام:
يك مرد حداكثر 6 قلم جنس در حمام خود داد - مسواك، خمير دندان، خمير اصلاح، خود تراش، يك قالب صابون و يك حوله. در حمام متعلق به يك زن معمولي بطور متوسط 437 قلم جنس وجود دارد. يك مرد قادر نخواهد بود اغلب اين اقلام را شناسايي كند.

خواروبار:
يك زن ليستي از جنسهاي مورد نيازش را تهيه نموده و براي خريدن آنها به فروشگاه ميرود. يك مرد آنقدر صبر ميكند تا محتويات يخچال ته بكشد و سيب زميني ها جوانه بزنند. آنگاه بسراغ خريد ميرود. او هر چيزي را كه خوب بنظر برسر مي خرد.

بيرون رفتن:
وقتي مردي ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني براي بيرون رفتن حاظر است. وقتي زني ميگويد كه براي بيرون رفتن حاظر است، يعني 4 ساعت بعد وقتي آرايشش تمام شد، آماده خواهد بود.

گربه:
زنان عاشق گربه هستند. مردان ميگويند گربه ها را دوست دارند، اما در نبود زنان با لگد آنها را به بيرون پرتاب ميكنند.

تفاوتهاي ديگر...:

 

آينه:
مردها خودبين و مغرور هستند، آنها خودشان را در آينه چك ميكنند. زنان بامزه اند، آنها تصوير خود را در هر سطح صيقلي بازديد ميكنند -- آينه، قاشق، پنجره هاي فروشگاه، برشته كننده ها، سر طاس آقاي زلفيان...

تلفن:
مردان تلفن را به عنوان يك وسيله ارتباطي براي ارسال پيامهاي كوتاه و ضروري به ديگران در نظر ميگيرند. يك زن و دوستش مي توانند به مدت دو هفته با هم باشند و بعد از جدا شدن و رسيدن به خانه، تلفن را برداشته و به مدت سه ساعت ديگر با هم شروع به صحبت كنند.

آدرس يابي:
وقتي يك زن در حال رانندگي احساس ميكند كه راه را گم كرده، كنار يك فروشگاه توقف كرده و از كسي كه وارد است آدرس صحيح را ميپرسد. مردان اين را به نشانه ضعف ميدانند. آنها هرگز براي پرسيدن آدرس نمي ايستند و به مدت دو ساعت به دور خودشان ميچرخند و چيزهايي شبيه اين ميگويند: "فكر كنم يه راه بهتر پيدا كردم،" و "ميدونم كه بايد همين نزديكي باشه، اون مغازه طلا فروشي رو ميشناسم."

پذيرش اشتباه:
زنان بعضي اوقات قبول ميكنند كه اشتباه كردند. آخرين مردي كه اشتباهش را پذيرفته 25 قرن پيش از دنيا رفته است.

فرزند:
يك زن همه چيز را در مورد فرزندش مي داند: قرارهاي دكتر، مسابقات فوتبال، دوستان نزديك و صميمي، قرارهاي رمانتيك، غذاهاي مورد علاقه، اسرار، آرزوها و روياها. يك مرد بطور سربسته و مبهم فقط ميداند برخي افراد كم سن و سال هم در خانه زندگي ميكنند.

لباس شيك پوشيدن:
يك زن براي رفتن به خريد، آب دادن به گلهاي باغچه، بيرون گذاشتن سطل زباله و گرفتن بسته پستي لباس شيك مي پوشد. يك مرد فقط هنگام رفتن به عروسي و يا مراسم ترحيم لباس رسمي برتن ميكند.

شستن لباسها:
زنان هر چند روز يك بار لباسهايشان را ميشويند. مردها تك تك لباس هاي موجود در كمد، حتي روپوش و اونيفرم جراحي هشت سال پيش خود را مي پوشند و هنگاميكه لباس تميزي باقي نماند، يك لباس كثيف بر تن نموده و كوه ايجاد شده از لباسهاي چرك خود را با آژانس به خشك شويي منتقل ميكنند.

عروسي:
هنگام ياد كردن از عروسي ها، زنان در مورد "مراسم جشن" صحبت ميكنند، مردان درباره "ميهماني هاي دوران مجردي."

اسباب بازي:
دختران كوچك عاشق عروسك بازي هستند و وقتي به سن 11 يا 12 سالگي ميرسند علاقه شان را از دست ميدهند. مردان هيچگاه از فكر اسباب بازي رها نميشوند. با بالا رفتن سن آنها اسباب بازي هايشان نيز گران قيمت تر و پيچيده تر ميشوند. نمونه هاي از اسباب بازيهاي مردان: تلويزيون هاي مينياتوري و كوچك، تلفنهاي اتومبيل، مخلوط كن و آب ميوه گيري، اكولايزرهاي گرافيكي، آدم آهني هاي كنترلي، گيمهاي ويدئويي، هر چيزي كه روشن و خاموش شده، سر و صدا كند و حداقل براي كار كردن به شش باتري نياز داشته باشد.

گل و گياه:
يك زن از شوهرش ميخواهد وقتي مسافرت است به گل ها آب دهد. مرد به گلها آب ميدهد. زن پنج روز بعد به خانه اي پر از گلها و گياهان پژمرده برميگردد. كسي نميداند چرا اين اتفاق افتاده است.

سبيل:
بعضي از مردان مانند هركول پوآرو با سيبيل خوش تيپ ميشوند. هيچ زني وجود ندارد كه با سبيل زيبا بنظر برسد.

اسامي مستعار:
اگر سارا، نازنين، عسل و رويا با هم بيرون بروند، همديگر را سارا، نازنين، عسل و رويا صدا خواهند زند. اگر بابك، سامان، آرش و مهرداد با هم بيرون بروند، همديگر را گودزيلا، بادام زميني، تانكر و لاك پشت صدا خواهند زد.

پرداخت صورتحساب ميز:
وقتي صورتحساب را مي آورند، با اينكه كلا 15هزار تومان شده، بابك، سامان، آرش و مهرداد هر كدام 10 هزار تومان روي ميز ميگذارند. وقتي دختران صورتحساب را دريافت ميكنند، ماشين حسابهاي جيبي خود را بيرون مي آورند.

پول:
يك مرد 2000 هزار تومان براي يك جنس 1000 توماني مورد نيازش مي پردازد. يك زن 1000 تومان براي يك جنس 2000 توماني كه نيازي به آن ندارد مي پردازد.

بگو مگوها:
حرف آخر را در جر و بحث ها زنان ميزنند. هر چيزي كه يك مرد بعد از آن بگويد، شروع يك بگو مگوي ديگر خواهد بود.

 

با تشکر از س.ع

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 16:9  توسط پرویز | 

چي بگم كه خيلي تنهام

ميدوني ياري نداااااااارم

چي بگم كه غير غصّه

ديگه دلداري نداااااااارم 

 

هيچكسي پا نميذااااااااره

به سراچه ي خياااااااالم

هيچكسي نداد جواااااااابهِ

اين سوال بي جواااااااابم

 

 

 

هر كي اومد دو سه روزي

از دلم بازيچه اي ساخت

دل من مثله عروسك

ساده بود دل به دلش باخت

 


گله و گلايه اي نيست

بي وفايي رسم عشقه

عاشقا تنها مي مونن

تنهايي مرامِ عشقه 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 15:57  توسط مالک | 

زندگانی ام ساکت است

                                  جز کار کردن و قدم زدن کار دیگری ندارم.

                                               هوس دیدن مردم را ندارم

                                     و احساس می کنم که در انتظار چیز تازه و

                                  غریبی هستم که بخش ناسوخته ی روحم را بسوزاند.

                                        می خواهم بیشتر بنویسم اما نمی توانم.

                                    کمی ملولم و سکوت سیاهی روحم را فرا گرفته است.

                                   ایکاش می توانستم سرم را روی شانه هایت بگذارم.

 

 پرویز جان افتخار دادی بچه ها زود تر از اینا منتظرت بودن از اینکه شروع به کار کردی خوشحالم و امیدوارم با کمک تو و دوستامون بتونیم در این کاری که در پیش گرفتیم موفق باشیم پرویز هم من و هم بچه ها منتظر مطالب بعدی تو هستیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 15:12  توسط مالک | 

 

 

موقعيت: فرض مي کنيم کليد در يکي از مقامات مهم کشوري گم شده است. در هر جاي دنيا چگونه کليد را پيدا و در را باز مي کنند ؟

 

 

           فرانسه:      در اين کشور درها معمولا قفل نيستند، بنابراين دستگيره در را مي چرخانند و در را باز مي کنند. بعداً ماموران يک کليد يدکي درست مي کنند يا قفل را عوض مي کنند.

 

          آمريکا:       بلافاصله F.B.I تعداد 194 نفر از مظنونين القاعده را دستگير و تعدادي از ايرانيان را اخراح مي کند و در بازوجويي اعضاي القاعده تعدادي بمب و موشک و نارنجک و تانک نفربر و موشک ضد موشک در خانه‌هاي آنها پيدا مي کنند، اما کليدي پيدا نمي شود.

 

          آلمان:    حتما يک کليد يدکي در جيب هلموت کهل است، آن را از او مي گيرند.

 

        بلژيک:        ابتدا مسئول مربوطه به ماموران نامه مي نويسد و اين خبر را مي دهد، بعد موضوع طي نامه‌اي به وزارت کشور و وزارت امور خارجه خبر داده مي شود، بعد نامه‌هايي براي پارلمان اروپا نوشته مي شود. بعد از نه ماه نامه نگاري کليد خودش پيدا مي شود.

 

          انگلستان:     در انگلستان هيچ وقت هيچ کليدي گم نمي شود، مگر اينکه از دهها سال قبل در مورد آن تصميم گرفته شده باشد.

 

           کلمبيا:        رئيس جمهور از قاچاقچيان مي خواهد کليد را پس بدهند، آنها هم از او مي خواهند قول بدهد ديگر درها را قفل نکنند.

 

           واتيکان:     پاپ از خداوند مي خواهد جاي کليد را نشان بدهد، بعد هم يک کليد ساز مي آورند و در را باز مي کنند.

 

           ايتاليا:        گم شدن در اين کشور طبيعي است، بنابراين در را مي شکنند و خسارت آنرا به برلوسکوني مي دهند.

 

             افغانستان: با يک توپ 106 در را از جا مي کنند و در اين ماجرا تعدادي از نيروهاي آمريکايي و القاعده هم به قتل مي رسند.

 

           عراق:       چند ساعت منتظر مي مانند تا عمليات استشهادي انجام شود، در جران عمليات در هم باز مي شود و مي بينند صدام آنجا نيست.

 

           سوئيس:     براي انتخاب بين باز کردن در يا باز نکردن آن رفراندوم برگزار مي کنند.

 

           روسيه:      يکي از دزدهايي که وزير شده است، با يک سنجاق در را باز مي کند.

 

          

نتيجه گيري اخلاقي: هر دري يک جور باز مي شود !

 

با تشکر از دوست و همشهری عزیزم NO NO

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:13  توسط پرویز | 

جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...
 
دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:10  توسط پرویز | 

سلام دوستان

بعد از مدتها امروز بلاخره موفق شدم که اولین مطلبمو تو این وبلاگ وارد کنم

امیدوارم خوشتون بیاد

ضمنا همونطور که مالک گفته بود بجز نوشته امروزم من مسئول طنز این وبلاگم

شما هم اگه دوست داشتین و مطلب طنز جالبی داشتید برام بفرستین

parviz632001@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 14:7  توسط پرویز | 

 آن عمیق ترین چیز آن شناخت آن دانش و آن حس با تو یکی بودن از همان دیدار اول در من بیدار شد ـ و هنوز هم همان است ـ با این تفاوت که حالا هزاران برابر عمیق تر و لطیف تر است. من تو را تا پایان جهان دوست خواهم داشت. من تو را پیش از آنکه در این جسم و جان حلول کنی دوست می داشتم. این را در همان دیدار اول دریافتم. این تقدیر ما بود. ما بدین گونه با همیم و هیچ چیز نمی تواند ما را از همدیگر جدا کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 16:33  توسط مالک | 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 17:41  توسط مالک | 

ای کاش از تار نفس پرندگان عاشق در کالبد من دمیده می شد تا به رهایی و عروج برسم

گاهی وقت ها سکوت رسا تر از فریاد است و ما ئیم که از همه چیز بی خبریم .

ای کاش تن خاکی من همان فریاد من باشد و روح من همان عشق و سکوت

ای کاش می توانستم نام مقدس و پاک عشق را تقدیس کنم .

که حرمت عشق در ذاتم جاریست و جای هیچ شک و تردیدی نمی بینم .

به یمن عظمت و شکوه و معنای زیبایت

سُجده می کنم و بوسه می زنم بر جایگاهی که لایق توست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 21:37  توسط مالک | 
آه ! نمي دانم،
 
براستي اين تقدير من ا ست؟
 
يا سرنوشت توست
 
كه اينگونه
 

 ديواري از جنس فاصله

 

بين نگاهمان

 

كلاممان

 

 و بين دستهامان

جدايي افكنده ست.

ديرگاهي ست

 
صداي تپش قلبت

 
شوق زيستن را

 
 در من

 
 نيفروخته

 
و ترنم صداي مهربانت

 
سرود هستي را

 
با من تكرار نكرده ست.
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:27  توسط مالک | 

هی نشین غصه نخور رفته که رفته 

اگه دوستت داشت نمی رفت اون که رفته ‌‌‌

‌‌‌هی نشین چشم به راه رفته که رفته

اگه عاشق بود نمی رفت اون که رفته

بی خیالش مگه چند سال تو جوونی

بی خیالش مگه چند سال تو میمونی

      بی خیالش اینا رسم روزگار

همشون کار خداست حکمتی داره

       یاد حرف های قشنگش

       می دونم مثل یه داغ

       اون دلت خیلی گرفته

       شده قلبت پاره پاره

       اون که رفته دیگه رفته

       دیگه اون دوستت نداره

       دیگه دست بردار عزیزم

       برو سوی عشق تازه

هیچکسی نمی دونه توی دلت چی میگذره

حرفات اندازه ی کوه ِپر غروری خیلی ساده

        اون که رفته دیگه رفته

        دیگه برگشتم نداره

 اگه دوستت داشت نمی رفت

       حتی واسه ی یه لحظه

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:20  توسط مالک | 
تنفس خاطرات به گذشته حیات دوباره می بخشد و حدیث دوستی را در ذهن تداعی می کند

بیا ای دوست بار دیگر مرا در مهمانی سکوت چشمانت شیدا کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 12:5  توسط مالک |