![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 19:34 توسط مالک |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 12:2 توسط مالک |
|
|
حرفي از تو نمي زند آنقدر بي چشم و روست كه تو را فراموش كرده شايد خودش هم ته اين راز ، غرق صد بوسه بميرد !! خدا را چه ديده اي ؟ اين روزها كه هر چه ديده ايم دروغ ... يعني از كجاي غصه بايد راست مي رفتم كه پيچيدم به سمت چشم هايي كه زل زده بود در تاريكي مردمكم دنبال حياط خلوت مي گشت تا خودش را سر به نيست ... نيست ديگر و من به قيمت او تمام شده بودم با رازي كه در من بود آرام آرام مي رفتم كه در او تمام شوم . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 20:10 توسط مالک |
|
|
آنقدر گرفته اي كه ديگر بس است با اين پاهاي بلاتكليف هم بيراهه اي را فتح نمي كني چشم هايم را به زور آب بالا مي كشي دست هايم را دور گردنت حلقه مي كني من راه خوبي براي خودكشي تو نيستم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 14:24 توسط مالک |
|
|
سطر آبي به آرايش صورتم دست نزن شبيه آدم هايي شده ام كه تو را دوست دارند شبيه تر به رنگين كماني كه تمام عصب هاي صورتش آبي است سطر سبز دست هايش يك وجب بلند تر از ماه نبود يد بيضا هم فقط آدم هايي مي كشيد شبيه هندوانه هاي تو زرد سطر قرمز خون مي چكد از چنگالش حرفي براي گفتن ندارد سطر بنفش شيطان تنها نشسته است هر صبح برايم دسته گلي مي فرستد سطر زرد اين سطر را نمي شنوم كر شده ام سطر سياه كيش سطر سفيد مات |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 13:46 توسط مالک |
|
|
خدايا رحمتي كن تا ايمان نام ونان برايم نياورد قوتم بخش تا نانم و حتي نامم را در خطر ايمانم افكنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 19:54 توسط مالک |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 12:18 توسط مالک |
|
|
به نام خدا تو بيش از آنچه من قادر به گفتن باشم به من گوش ميدهي. تو ضمير آگاه را مي شنوي. تو با من به جايي مي آيي كه كلمات من قادر به بردن تو به آنجا نيستند. @ کارت اينترنت [ -E1عادی] @ دبيت كارت @ پرينت @ اسکن @ تايپ @ كارت ويزيت @ CD خام, فلاپی ديسک @ تبديل VHS به VCD و بالعکس @ تبديل نوار کاست به MP3 @ ترجمه متون انگليسی آدرس : ساري خيابان جمهوری اسلامی، مجتمع تجاري چهل ستون، طبقه اول كافي نت تك نت تلفن: 2227053 ضمنا ارائه كليه خدمات اينترنتي درتمامي اعياد اسلامي بصورت نيم بها مي باشد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 14:0 توسط مالک |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 13:4 توسط مالک |
|
|
فکر نکنید کسی نمی بینتتون!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 17:11 توسط مالک |
|
|
یه روز، وقتی هیزم شکن مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 17:13 توسط مالک |
|
|
عشق وقتیه که مادر بزرگ من ارتروز گرفته، نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه. پدر بزرگم این کار رو براش میکنه ،حتی حالا که دستاش ارتروز گرفتن .
عشق وقتیه که که شما واسه غذا خوردن میری بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو میدهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو به شما بده.
عشق وقتیه که مامان برای بابا قهوه درست میکنه قبل از اینکه بده به بابا امتحانش میکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.
عشق وقتیه که شما همش همدیگر رو میبوسیدبعد وقتی از بوسیدن خسته شدیدهنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف میزنید.
عشق وقتیه که شبها مامان من و میبوسه تا خوابم ببره.
عشق وقتیه که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.
عشق وقتیه که مامان بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز از رابرت ردفورد خوش تیپ
تره.
عشق وقتیه که سگت می پره بغلت و صورتت رو لیس میزنه حتی اگه تمام روز تنهاش
گذاشته باشی.
عشق وقتیه که خواهر بزرگترم تمام لباسهای خودشو میده به من و خودش مجبور میشه بره بیرون تا لباس جدید بگیره.
عشق وقتیه که موقع رفتن از جای از موزه هاتون ستاره های کوچولویی خارج میشن.
عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی خسته ای به لبت میاره.
عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگهداری و با دقت گوش کنی.
اگه می خوای دوست داشتن رو یاد بگیری باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.
عشق مثل یه پیرزن و پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن بعد از سالها زندگی.
عشق اون موقعس که تو به پسره میگی از تیشرتش خوشت میاد بعد اون هر روز می پوشتش. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 13:5 توسط پرویز |
|
|
اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره اگه برگشت كه ماله توئه اگر برنگشت، سم كه داري، خودتو بکش! خوشبين: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره.... نگران نباش، حتماً بر مي گرده شکاک: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره.... اگه برگشت، ازش بپرس چرا ناشکيبا: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه تو يه مدتي برنگشت، فراموشش کن صبور: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه برنگشت، اونقدر صبر کن تا برگرده خوشگذران: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... وقتي برگشت، اگه هنوز عاشقش هستي، دوباره ولش کن بره دوباره.... فعال دفاع از حقوق حيوانات: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... درواقع همه موجودات زنده حق دارن که آزاد باشن وکلا: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... بند 1-a از پاراگراف 13a-1 بند الحاقي دوم از " قانون آزادي ازدواج" به طور صريح مي گويد که ... . بيل گيتس: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت، من فکر مي کنم که مي تونيم براي نصب مجددش يه هزينه هايي رو پرداخت کنيم البته بهش بگو که بايد خودشو بهتر کنه زيست شناس: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... حتما" متحول مي شه! آمارشناسان: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه اونم عاشق تو باشه، احتمال بازگشتش زياده، اگر عاشق تو نباشه، به هر حال توزيع Weibull و رابطه شما غير محتمله! فروشنده: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت، قرارداد ببند، اگه برنگشت، چه خوب، "بعدي!" طرفداران آرنولد: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... "حتماً بر مي گرده" نماينده بيمه: اگه عاشقه كسي شدي، بهش برنامه رو نشون بده، اگه برگشت، ثبت نامش کن، اگه برنگشت، پي گيرش شو و هيچ وقت بي خيال نشو فيزيکدان: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت، اين قانون جاذبه است اگه برنگشت، يا مقدار اصطکاک بيشتر از نيروي جاذبه است، يا زاويه برخورد بين دو جسم در زاويه مناسب تنظيم نشده. رياضيدان: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت که 1+1 = 2 (خيلي ساده اس) اگه بر نگشت، Y=2X-log (0.46Y^2+(cos(52/34X))x 5Y^(- 0.5)c) که c مقدار ثابت زمان بي نهايت بازگشته. مدل امروزي: اگه عاشقه كسي شدي، بهش نچسب، بزار بره... اگه برگشت، كه مال توئه! اگه برنگشت پيداش کن و بکشش!! يا به اداره مهاجرت خبر بده که اون مهاجر غير قانونيه اگه عاشقه كسي شدي، براي چي اصلاً ولش مي کني بره؟؟!! خنگه خدا! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 20:10 توسط مالک |
|
|
مطلب زيرتازه به دستم رسيده .خوندنش خيلي رو من تاثير گذاشت . چرا كه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 19:23 توسط مالک |
|
|
آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزارسال زيسته است دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند... او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما... اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 17:5 توسط مالک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
کنار جاده ای که از او بیزارم
مراقبم! مراقبم باد جاده را نبرد تو خواهی آمد. |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 |
| نویسندگان |
|
مالک پرویز |
|
RSS
|